حوصله هیچ چیز را نداری ، دلت هیچ چیز نمیخواهد . اما چیزی کم است ! مثل غذایی که نه شور است و نه شیرین ، اما خوشمزه هم نیست .
انگار یک چیزی ته قلبت نشسته و تمام بهانه های شاد بودنت را میخورد . چیزی که تمام خوش هایت را از اعماق وجودت میکشد بیرون و تو خالی میشوی ! و درست همین لحظه است که با خودت فکر میکنی : چگونه پایان خواهم یافت ؟ چگونه خواهم مرد ؟ و اینکه اصلا چرا تمام این سالها را زیسته ام .
و در این حال باز هم چیزی ته قلبت دارد تو را میخورد ...
برچسب:
نویسنده: باربد احمدپور